بیشتر
44 بازدید فیلم نقد فیلم admin ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ بدون دیدگاه

نقد و بررسی فیلم Shutter Island (جزیره شاتر)

Rate this post

نقد و بررسی فیلم Shutter Island (جزیره شاتر)

خلاصه داستان:

فیلمی متفاوت با دیگر آثار اسکورسیزی ـ داستان: دو مارشال آمریکایی با نام‌های تدی دنیلز(لئوناردو دیکاپریو) و چاک آیل (مارک روفالو) سوار بر یک قایق رودخانه پیما از بوستون مه گرفته به سمت جزیره‌ی شاتر در حرکت اند؛ جزیره‌ای که آسایشگاه روانی در خود دارد تا بیماران خطرناک را در آنجا نگه دارند. دلیل رفتن این دو نفر به جزیره اینست که بیماری به نام راچل سولاندو روز پیش از اتاقی که کاملا قفل بوده، ناپدید شده است. حال تدی زیاد خوش نیست، عرق میکند و در توالت بالا می آورد. او با خودش میگوید که باید با این وضع کنار بیاید چون این وضعیت تنها به خاطر “آب” است. سپس از پنجره به بیرون نگاه میکند و با خود میگوید «مقدار زیادی آب است». به روی عرشه میرود و با چاک صحبت میکند و به نظر میرسد که آنها همکارهایی جدید هستند و این اولین پروژه‌ایست که به طور مشترک روی آن کار میکنند. در طول صحبت‌هایشان مشخص میشود همسر تدی چند سال پیش به خاطر آتش سوزی در آپارتمانش کشته شده است. پس از رسیدن به بیمارستان دکتر جان کاولی (بن کینگزلی) توضیح میدهد که راچل سولاندو را به این خاطر بستری کرده‌اند که سه فرزند خود را در آب غرق کرده در حالی که همچنان معتقد بوده در خانه است و بچه هایش هنوز هم زنده هستند…

صفحه Imdb

تریلر

نقد و بررسی

مارتین اسکورسیزی پیر در “The Shutter Island” خود به جنون پرداخته است. بعد از رسیدنش به مجسمه ی رویایی هالیوود با خیالی راحت به سمت این سوژه رفته و دیگر هرکسی در هرجا حتی در آسانسور به او نمی گوید که چرا اسکار نداری !!

بک نفر گم شده!

شروع فیلم در دریاست. تقابل مارشال(Dicaprio) با دریا و بهم خوردن حال او. فراموش نکنیم که آب سنبل زلال بودن و بی گناهیست. مارشال دریا زده می شود. به دریا حساسیت دارد. سیاهی و گناه در وجود اوست و او درصدد مقابله با آن به جنون رسیده است. در مطالبی می خواندم که مارشال مجنون نیست و حق با او بوده که می خواهند دیوانه نشانش دهند. خیر مارشال به واقع مجنون است. تقابل با آب را تاب نمی آورد. در ادامه دلایل را بهتر مطرح میکنم.

مارشال به همراه دستیاری که نام او را هم نمی دانست وارد جزیره ای می شود که بیماران روانی که جنایت کارند (یا بیمار!) را نگاه داری میکند. ما ابتدا به این می اندیشیم که ریچل سولاندو گم شده که یکی از بیماران است.

با گذشت فیلم در سکانس کلبه در میابیم که مارشال به دنبال شخصی دیگر آمده است. به دنبال عامل تباهی زندگیش اندرو لیدس(خودش). چاک دستیار (روانشناس) مارشال ایالتی(اندرو لیدس) در کلبه این فکر را در سر تدی میکارد که چون او می خواهد مدارکی علیه فعالیت های درون جزیره جمع کند داستان دروغی فرار سولاندو را ساخته اند تا او را گیر بیندازند.

 

بعد با مارشال همراه میشویم برای فرار از جزیره. بعد میفهمیم ماجرا وحشتناک تر است. در غار مارشال ریچل سولاندوی واقعی! را میبینیم و درمیابیم که او نه تنها گم نشده بلکه دکتری بوده با آبرو که چون به اسراری مرموز در مورد عمل مغذ در جزیره دست یافته به او انگ دیوانگی زده اند و او هم فرار کرده است.

خواب ها و خاطرات تدی در اردوگاه داکاو میگذرد. که در زمان جنگ جهانی دوم نازی ها در آنجا آزمایشاتی در باب عمل مغذ میکرده اند. و با این قضیه هم درگیر می شویم “عمل مغذ”. (برداشتن بخشی از مغذ که در اثر آن همه چیز تحت کنترل غیر قرار می گیرد) و در میابیم که در فانوس دریایی عمل بر روی مغذ انجام میگیرد.

ولی بعد درمیابیم که اصلا مارشال بیمار روانیست. اندرو لیدس خود اوست و او برای نجات خود از گذشته ی وحشتناکش دنیایی ساخته و در آن زندگی میکند( در معرفی بیمار “گم شده” ریچل سولاندو اشاره می شود که او دنیایی ساخته و در آن به هرکسی نقشی داده است). چه جالب ما آماده می شویم برای انتهای هولناک فیلم. بعد میفهمیم این دومین بار است که اندرو این داستان ها را سر هم کرده و در ادامه برای بار سوم دچار این توهم می شود و در دنیای خود غوطه ور می شود. و در نهایت به فانوس دریایی برده می شود؟

فیلم به دنبال کشف است. بیماری روانی به دنبال کشف وجود خود. من درونی او،که در جنونش “گم شده” است. اندرو لیدس خود اوست. اوست که عامل مرگ همسرش است. (در سکانس کلبه در راه تدی نشانه هایی از لیدس میدهد که یکی از آنها دو رنگ بودن چشمان اوست. جالب است بدانید که این خصوصیت در Dicaprio هست. یعنی Leonardo Dicaprio دارای چشمانی دو رنگ است. نکته ی ظریفیست) بنابراین تدی به دنبال خودش آمده است. فیلم به دنبال کشف است. بیماری روانی به دنبال کشف وجود خود. من درونی او که در جنونش “گم شده” است.

دکتر کالی(Ben kingsley) و دیگران نمایشی را راه انداخته اند و در آن نشان هایی گذاشته اند که اندرو خود را بیابد. او را به بهانه ی یافتن بیماری به نام ریچل سولاندو به جزیره آورده اند! و شخصیت او را طوری تعریف کرده اند که کم کم در میابیم که شخصیت به همسر اندرو شباهت های زیادی دارد. در اتاق ریچل ساختگی نوشته ای گذاشته اند که با دیدن آن مشخص می شود یک بیمار علاوه بر ۴۲ بیمار ساختمان A و ۲۴ بیمار ساختمان B وجود دارد. که مارشال فکر میکند که او اندرو است. بله درست فکر میکند چون اندرو خود “گم شده” ی اوست و اوست که بیمار ۶۷ ساختمان C است(خطرناکترین بیمار).

همه چیز مارا آماده میکند که شخص “گم شده” ( شعار فیلم هم همین است Someone is missing) کیست؟ ریچل سولاندو یا اندرو لیدس یا تدی؟ اندرو که خود تدی است. ریچل هم که فقط یک اسم است وگرنه می دانیم که استعاره ای از همسر اندرو است. ما و مارشال به دنبال شخصی هستیم اسرار آمیز که نیست. روندی اسکورسیزی وار که همه چیز به Somone is missing ختم می شود و کدهایی عالی میدهد که گرچه فیلم انتهایی باز دارد ولی می شود داستان را کاملأ فهمید.

اثبات جنون اندرو:

۱٫ در ابتدای فیلم همانگونه که اشاره کردم اندرو در تقابل با آب (بی گناهی) حالش بد می شود چون گناه کار است. او همسرش را کشته و دیوانه شده است.

۲٫ دکتر شیهان (چاک) یا همکار و دستیار مارشال در سکانی فانوس دریایی اشاره میکند که ۲سال روانشناس مارشال(اندرو) بوده است. یعنی بیماران او را می شناسند. وقتی مارشال در حال بازجویی بیماران است با زنی برخورد میکند که همسرش را با تبر کشته است. از او درمورد شیهان سوال میکند و زن نگاهی زیر چشمی به دستیار مارشال (شیهان) میکند و از او آب طلب میکند (تا او را دک کند) بعد روی دفترچه ی مارشال مینویسد فرار کن (RUN) ! چرا به هر دوی آنها نگفت که فرار کنید؟ چون او بیمار است و دکتر شیهان را می شناسد و او را دک میکند.

۳٫ دقت در حرکات مارشال جنون او را مشهود میسازد. که او نرمال نیست. وقتی سر درد میگیرد حالتی عادی ندارد و کاملأ ضعیف و ناتوان می شود.

۴٫ ارجاعات فیلم. ریچل دنیایی ساخته و به هرکس نقشی داده است. مثل اندرو که خود را مارشال ایالتی میداند و دیگران هم نقشی دارند. عمل مغذ از آنجا به فکر او رسیده زیرا در اردوگاه داکاو نازی ها بوده و جنگیده است. او به شیوه ی انسانهای مبتلا به اکسیزوفرنی انسانهایی در ذهنش خلق کرده و فکرش را از ذهن او شنیده تا مطمئن تر شود. مثل سکانس غار.

۵٫ ریچل سولاندو در غار نکته ای در خود دارد. او خود را دکتری معرفی میکند که به دلیل فهمیدن حقایقی از عمل مغذ برچسب دیوانگی خورده و در حال فرار است. این شخصیت بسیار به خود اندرو شبیه است که خود را مارشالی ایالتی میداند که به دنبال کشف حقایقی در باب عمل مغذ است. این ریچل هم زائیده ی ذهن اندروست که او را بیشتر متقاعد کند!

۶٫ بیمارانی که مبتلا به اکسیزوفرنی هستند اشخاصی را که دیگران نمی بینند و خود ساخته اند می بینند (مثل جان نش در فیلم یک ذهن زیبا). او دختری میبیند که در اردوگاه داکاو یخ زده و در ذهنش مانده و او را با همسر مرده اش می بیند در حالی که دخترک نجات یافته است (زیرا خودش نتوانسته بچه هایش را نجات دهد).

۷٫ دلایل دکتر کالی در سکانس فانوس دریایی که بسیار دقیق و موشکافانه است مثل تعداد حروفی که در اسمها استفاده کرده است و …..

دلیلی برای مخالفت با جنون اندرو نیست!

همه چیز توسط مارتی کبیر به شکلی بی نظیر پرداخت شده است. شخصیت ها باور پذیرند. شکاف ندارند. آنها را با اینکه در سال۱۹۵۴ در جزیره ای غیر حقیقی و خیالی زندگی میکنند باور میکنیم. جزیره خود شخصیت است. همان نمای ابتدایی دوربین از جزیره که رمزآلود بودن آن را نشان میدهد به جزیره شخصیت می بخشد.

اسکورسیزی در شخصیت دادن به محیط سابقه ای طولانی دارد. راننده تاکسی را که به یاد دارید؟ بله که دارید! داستان باید در شهری جریان یابد به نام نیویورک. چون نیویورک دهه ی ۸۰ نیویورک بعد از جنگ ویتنام در فساد غوطه ور است و داستان داستان این شهر هم هست. پس جریان داستان در نیویورک ضروری بود. مثل جزیره ی شاتر که ذهن بیمار اندرو به آن مکان نیاز دارد. به مکانی اسرار آمیز. تا جایی که گاهی به این فکر میکنیم (در طول فیلم) که اساسأ این جزیره چیست؟ کجاست؟ سابقه ی واقعی تاریخی دارد؟

“کدوم بدتره؟ زندگی کردن مثل یه هیولا …. یا مردن مثل یه آدم خوب؟” سوال عجیب و مرموزی است. به راستی یعنی چه؟ مارشال پذیرفته که گناهکار است؟ نه او هنوز بیمار است. پس حالا می خواهد قربانی چه چیزی شود؟

 

او به دنبال این است که “گم شده” را پیدا کند. با مردن مثل انسانی خوب. چه پایان عجیبی! او را به سمت فانوس دریایی میبرند. او حق انتخاب ندارد. پس مردن مثل یک انسان خوب به چه معناست؟ اندرو تسلیم شده یا مارشال؟ مارشال تسلیم شده است. با خاطراتی هولناک از جنایتی که در آن نقش داشته است ( که در فانوس دریایی مشخص میشود او نقشی در کشتار نداشته ) و می خواهد داوطلبانه! به فانوس دریایی برود برای عمل مغذ تا از این خاطرات راحت شود. رسیدن به حقیقت سخت است و مارشال برای رسیدن به اندروی واقعی قوی نیست. آری او به دنبال این است که “گم شده” را پیدا کند. با مردن مثل انسانی خوب. چه پایان عجیبی! (ولی تصور کنید نمای پایانی فیلم این بود که ریچل سولاندو از درون غار با نگاهی آمیخته با نفرت به صحنه ی بردن “مارشال” برای عمل مغذ نظاره گر بود! تا مرز جنون پیش نمیرفتیم؟)

Dicaprio که بعد از استاد Robert DeNiro با Scorsese بسیار اُخت شده است و از بعد فیلم دارودسته ی نیویورکی همکاری آنها شروع شده و تا بحال ادامه دارد و به گفته ی Scorsese ادامه خواهد داشت. بازی زیبای این جوان هنرمند بسیار دلچسب است. آنقدر خوب که بعضی ها نمی خواهند جنون او را در فیلم باور کنند. در سکانسی که با آن افسر مرموز در ماشین است بازی زیر پوستی او دقیق است. نگاهی نافذ چشمانی ثابت که در حال دفاع از خود است. حالت تهاجمی نهفته در وجودش عالی است. در سکانس غار بهم ریختگی او در می آید. در غار او در موضع ضعف است و می خواهد باور نکند که این را با بازی در سکوت نشان می دهد. و حس را به خوبی القاء میکند.

 

 

ایفای نقش Ben kingsley هم بسیار دقیق است. بازی کلاسیک که نیازی به گریم پیچیده و ادا اطفار هم ندارد. با یک پیپ و سکوتش بازی میکند و با نگاه ناگفته ها را میگوید. با خنده هایش در سکانس مواجه ی مارشال با دکتر جرمی نارینگ در حالی که دیالوگی ندارد از همه بیشتر حضور دارد. در سکانس پایانی نگاه بی نظیر او که تن آدم را میلرزاند حاوی مطالبیست. نگاهی محبت وار و دلسوزانه غمگین با خنده ای تلخ که انگار در فکر این است که کاشته هایش بر باد رفته است. برای بازگوی این همه مطلب برای بازیگری بزرگ چون Ben kingsley تنها یک نگاه کافی است.

فیلم من را به یاد یکی از بهترین فیلم های روزگار صامت سینما “اتاق دکتر کالیگاری” (۱۹۱۹) ساخته ی Robert wiene می اندازد. در آنجا بیماری که خود را هوشیار می پندارد و بر اساس مواردی دکتر خود را قاتل میداند در آخر دیوانه از آب در می آید و متوهم. جزیره ی شاتر هم همان جریان را تقریبأ پیش میبرد. در دکتر کالیگاری با فرم هندسی عجیب اشیاء فضای توهم آلود ساخبه می شود ولی در سینمای امروز با فیلمبرداری و نورپردازی این فضا ایجاد می شود. در جزیره ی شاتر نورها نرمال نیست. فضا زائیده ی ذهنی بیمار است. ذهنی که نرمال نیست. فیلمبرداری هم به همین شکل است. تغییر زاویه دوربین با کات (برش) همراه نیست. زیرا ذهن بیمار روانی به وسیله ی چشماش دائم در حال چرخش است. این تغییر زاویه ی جالب در دو نما دیده می شود. در ابتدای فیلم زمانی که نگهبان ساختمان ها را نشان میدهد و کمی جلوتر وقتی دکتر کالی از نگهبان می خواهد که آنها را تنها بگذارد. که این آشنایی مارشال با افراد است و می توان تا انتها حدس زد که او به همه چیز مجنون وار مینگرد! که این برای تماشاگر هوشیار بسیار جالب و رمز گشاست.

شاید در ابتدای ورود اندرو به جزیره خنده ی بیمار روانی به وی را این ماجراهای عجیب تعبیر نمیکردیم. خنده ای آشنا به دوستی که خودش را گم کرده و دنیایی نو ساخته است.

فرار اندرو از سیاهی درونش به ساخت دنیایی جدید می انجامد. نقابی میزند تا خود گناهکارش را نبیند ….. چه حس آشنایی!

تحلیل Shutter Island

اولین تداعی که از دیدن فیلم “شاترآیلند” حاصل شد یادآوری فیلم «کــــافکا» (۱۹۹۱) اثر سودربرگ بود. داستان فیلم کافکا از این قرار است که در ۱۹۱۸ گروهی آدم‌کش و تبهکار در شهر پراگ وجود دارند که از آدم‌ها به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می‌کنند تا به پیشرفت‌های علمی نایل آیند.

آدم‌ها، اطرافیان و دوستانِ کافکا یکی یکی ناپدید و کشته می‌شوند. بعد هم نوبت خود کافکاست. در شهر قلعه ای وجود دارد که در آن دستگاهی ساخته شده که یک لنز بزرگ دارد و کارش بررسی مغز آدم‌های زنده برای کنترل هر چه بیشتر آن است و یک دکتر به نام “مورناو” هدایت‌اش می‌کند.

کافکا تشکیلات دکتر را که به وسیله آن مغز انسان را تحت سیطره خود قرار داده و او را به حیوانی مطیع و نیرومند تبدیل می ساخت بوسیله بمب منفجر نمود. دنیای کافکا یک سیستم حکومتی غول پیکری است که شبیه تن حاکم می‌نماید با همان ساختار ارگانیک، با دست و قلب و چشم و مغز که البته هیچ کدام به تنهایی همه ساختار نمی‌تواند باشد.

در این سیستم غول آسا بازرس‌ها، وکیل، قاضی، فرمانروای قصر سوژه نیستند بلکه سوژه انسانی دقیقا همانی است که در حاشیه سیستم قرار می‌گیرد. قلعه برای کافکا مدلی از رفتار غیرانسانی، بوروکراسی، و اقتدارگرایی را نشان می دهد.

کافکا تلاش دارد قلعه یا قصر را – مرکز اتوریته جامعه- معرفی کند جایی که ایدئولوژی و قدرت حاکم بر جامعه از همان مکان تنظیم و تعیین می گردد. مکانی که دارای دالان ها و راهروهای متعدد است و از لحاظ ذهنی می تواند نمایشگر روان و ناخودآگاه افراد باشد که تحت سیستم حکومتی و ایدئولوژیک فکر و در نهایت عمل می کنند.

در فیلم شاترآیلند، یک مارشال جوان ایالتى به نام تدى دانیلز (بیمار شماره ۶۷) و دستیارش به یک تیمارستان محصور با آب که همچون قلعه کافکایی است و محل نگهدارى جانیان و تبهکاران دیوانه است اعزام می شوند و ماموریتشان یافتن زن دیوانه/راچل سولاندو است که به طرز محیرالعقولى از سلول خود در زندان گریخته است.
مکانی که در فیلم کافکا دارای دالان های متعدد و در شاترآیلند دارای قسمتهایA،B،C است می تواند نشانِ زبان و قدرت دیگری/ Other باشد. به زبان جامعه شناختی، مکان همواره عنصری از هویت یابی برای شخص است. کارگران،کارمندان، دانشجویان، خانه داران و… همه در مکانی مختص به خود هویت خود را بازمی شناسانند. کارگران در مکانی به نام کارخانه هویت خود را بدست می آورند و ابراز می کنند و در نهایت “انقلاب کارگری” بیش از هر چیز یک مکان پریشی و هویت زدایی است.

مکان بیشتر از آنچه که در نظر داریم در ایجاد هویت و هویت زدایی نقش بازی می-کند. مکان ِقلعه در فیلم کافکا و تیمارستان در شاترآیلند بیشتر از سایر عوامل نقش دارد. مکانی که مغز اجتماع را می توان از درون آن کنترل کرد و از این جزیره مسدود و بسته بیرون را تحت سلطه خود درآورد.
در فیلم کافکا همه راهها و دالان ها منتهی به نوک قلعه، که وحدت دهنده تمام راههای اصلی و فرعی است که دکتر مورناو و همکارانش در آنجا به عمل جراحی و برداشتن قسمتهایی از مغز بیماران و در نهایت کنترل آنها اقدام می-کنند. همان فانوس دریایی که بلندترین نقطه «شاترآیلند» است و دکتر «کاولی» و همکارانش اقدام به همان کار یعنی عمل جراحی بر روی مغز افراد می کنند.

ساختار نظارت که برآیند مجموع همه راهها و بالاترین نقطه سلولهای زندان دایره ای شکل است رفتار تطبیق کننده ای را بوجود می آورد. این نوع گردش قدرت شکل خاصی از رفتار را به وجود می‌آورد.
قصر در فیلم کافکا و یا “تیمارستان” در شاترآیلند عبارت است از ؛ توزیع مکانی که موجب به حرکت درآمدن بدن ها و فعالیتهای خاص آن، تنظیم و کنترل افکار، مکان -یابی و دادن هویت و جایی خاص به اشخاص با توجه به سیاست قدرت. آنچنان که فوکو در کتاب ” قدرت و تنبیه” تحلیل می کند. فیلم شاترآیلند به بیان فوکویی نقش فعال خود تیمارستان در تولید جنون و کنترل آن ارائه می شود و نشان داده می شود که چگونه تیمارستان و “دکتر کاولی” به مثابه عامل قدرت با ابقاء جنون و اثبات و تولید آن است که پرستیژ خود را و در نتیجه بقای خود را تضمین می کنند.

مارشال تدی و چاک در لحظه ورود به جزیره و تیمارستان به دیدن دکتر کاولی می روند دکتر در جواب «تدی»که می پرسد اینجا دقیقا چه کاری انجام می دهند می گوید: یک امتزاج اخلاقی بین قانون و اخلاقیات و توجهات پزشکی و در توضیح نقاشی هایی که بر روی دیوار اتاقش است می گوید؛ این نقاشی ها حکایت دیوانگان و مجانین را در گذشته نشان می-دهد که چگونه با آنها رفتار می کردند؛ “زنجیرشون می کردند و در کثافت خودشان ولشون می کردند، آنقدر میزدنشان تا حسابی خونی بشوند، به سرشون میخ می زدند و در آب سرد فرو می بردند تا از هوش بروند. اما حالا ما سعی داریم آنها را درمان بکنیم، لااقل زندگی آرامی برایشان فراهم کنیم”.

اعتقاد و توجیه دکتر کاولی از برنامه های کاری شان این است که آنها نسبت به گذشته انسانی تر رفتار می کنند. به بیمارانشان احترام می گذارند و با آنها حرف می زنند و هیجان و خشونت آنها را تنها با دارو درمان می کنند.

این ادعا عمل دکتر کاولی و حمایت از نازیسم را توجیه نمی کند که اِعمال قدرت را با شکلی دیگر آغاز کردند و ذهن و روح افراد را در اختیار می گرفتند. به اعتقاد فوکو، بهنجارسازی، مراقبت و تنبیه در اشکال گذشته خود به صورت شکنجه و نمایش‌های عمومی (اعدام در ملاء عام) صورت می‌گرفت. اما در عصر حاضر، نوعی جابجایی در عرصه قدرت رُخ داده است که بر اساس آن، قدرت بر روح و روان و فکر و ذهن افراد اعمال می‌شود.

به بیان فوکو، عصری که خرد با چهره دیوانه ظاهر می‌شود، دیوانگی را نه چیزی جدا از انسان و ورای جهان، آنگونه که فرضاً قرون وسطا تلقی می‌کرد، بلکه در کنه وجود خودِ انسان و در خودِ جهان عیان می‌کرد.

به گفته فوکو جایی که دیوانگان را چون بیگانگان گونه ای خطرناک از فساد گرد آوردند و زندانی کردند “شهر اخلاق” ساختند، دیوانگان انگار طایفه ای شدند، زندانی و منزوی که هم از دیدگاه حقوقی و اخلاقی و هم از نگاه پزشکی از دنیا جدا شدند. فوکو می نویسد ” ساحتی تازه پدید آمد، فضایی جدید؛ شکلی تازه از تنهایی “. زایش تیمارستان نوع دیگری شد از نسبت دانش و اقتدار؛ همراه شدن اقتدار حقوقی با اقتدار بینش پزشکی.

قوانین و جامعه انضباطی که دکتر کاولی و همکارانش سعی دارند در شاترآیلند تثبیت و برپا کنند به گونه ای است که تاثیرش در ظریف‌ترین و دورترین زوایای زندگی آدمی نفوذ می‌کند. آن شبیه به اجرای مراسمی است که همه درگیر و مجبور به اجرای آن هستند. قدرت نه یک نهاد یا ساختار، بلکه ماشینی است که همه در آن گرفتارند و تربیت یافته این نوع ماشین و سیستم خواهند بود. تمام بیماران، پرستاران، خدمتکاران و همه آدمهای داخل جزیره تعلیم دیده اند، تعلیم مهمترین قسمت کار است و اهمیت نیاز اساسی به درونی ساختن قوانین و خودآگاهی را مانند تمام جوامع اقتدارگرا آشکار می سازد.
“کشتی دیوانگان” تمثیل مشهوری شد در دوره مدرن که از ضدیت با خردورزی حکایت م کرد این اصطلاح تمثیلی بود که با تحقیر به کشتی دیوانگان به سرنشینان، و مهمتر به آرزوی آزادی، و به فردی برای تصوری شخصی از آزادی می نگرند. مدرنیته با ساختن یک الگو (همچون اقتدار در دستان دکتر کاولی و تیمارستان)، حق تصور آزادی را از میان برد، و آزادی فقط یک معنا یافت.

مارشال تد همراه همکارش توسط یک کشتی به طرف جزیره شاتر که محل نگهداری دیوانگان تحت نظر قدرت علمی دکتر کاولی و بقیه است در حرکتند. جزیره ای که سراسر توسط آب احاطه شده و هیچ راهی به بیرون جز دریا ندارد. تدی که می-تواند آندرو لیدیس هم باشد و راچلی که تصور همسرش دولوریس باشد. بازی با کلماتی که دکتر کاولی آن را برای تد می گوید حکایت از ریشه روانی مشترک این دو شخصیت یعنی لیدیس و تد دارد. دالانهای زندانی که می تواند نماد ناخودآگاه و روان مردانه و زنانه «تد» باشد روان آشفته آدمهای بعد از جنگ که دو شخصیتی هستند. معناهای تلویحی و نمادین اجزاء و عناصر شاترآیلند در واقعیت آن تنیده شده و جدایی ساختار واقعیت از معناهای نمادین آن مشکل به نظر می رسد.
کشتی که بر روی آب حرکت می کند، در وجه نمادین به معنای مدیریت احساسات و عواطف است که توسط ذهن انجام می پذیرد که می تواند مدیریت در رابطه زناشویی هم باشد. تصویر برداری عالی و تجربه و دانش اسکورسیزی این معنای نمادین افعال و اشیاء را از همان نگاه اول بر عرشه کشتی به نگاه آدمی منتقل می کند.
حکومت فاشیستی است و مردانه و جایی برای دانش زنان نیست. ولی تدی در نگاه اساطیری با بخش و روان زنانه وجودش در شاترآیلند به آگاهی خواهد رسید. می توان به یکی از ضعفهای قدرت فاشیستی و اقتدارگرا به عدم توجه به بخش زنانه وجود توجه کرد که در این حکومت ها ناپدید شده و این قسمت حذف می گردد.
در غار است که مارشال تد می فهمد آنها برچسب دیوانگی به افراد می زنند و در نتیجه فرد از بنیان فلج می شود. راچل سولاندو در غار از این ” نبوغ کافکایی” یاد می کند و به مارشال می گوید؛ مردم بهت می گویند دیوانه و سعی نکن باهاشون مخالفت کنی. برچسب زدن دیوانگی به افراد، و هر کاری که شخص انجام دهد با انگ دیوانگی اوست که تعبیر خواهد شد.
راچل سولاندو به نوعی اصل زنانه او تعبیر خواهد شد. “زن غارنشین است و مسئول آتش”‌…. آتش نماد غلبه بر جهل و تاریکی است. در اساطیر در مراسم مقدس نیایش، زن نگهبان آتش است، جایگاه آتش نماد زن است و آتش وسیله تغییر و تبدیل است.

منبع
مطلب چه طور بود؟
Rate this post
این نوشته توسط admin ارسال شده است.تعداد نوشته ها : 58
دیدگاه خود را بنویسید
بدون دیدگاه