بیشتر
20 بازدید فیلم نقد فیلم admin ۲۹ شهریور ۱۳۹۸ بدون دیدگاه

نقد و بررسی فیلم Cold war (جنگ سرد)

Rate this post

نقد و بررسی فیلم Cold war (جنگ سرد)

خلاصه داستان:

داستان یک عشق آتشین میان دو نفر با سابقه‌ و خلق و خوی کاملا متفاوت است که در بحبوحه جنگ سرد در لهستان، برلین، یوگسلاوی و پاریس روایت می‌شود…

صفحه Imdb

تریلر

نقد/توضیحات:

Cold War «جنگ سرد»، تازه‌ترین ساخته پاول پاولیکوفسکی، فیلمساز لهستانی، است که به روایت قصه‌ای عاشقانه در دل جنگی سرد می‌پردازد.

به مردم کشوری که در طول جنگ بیشترین خسارت را در میان سایر کشور‌ها دیده‌اند خوب نگاه کنید. مردمی که ساز می‌نوازند و تلاش می‌کنند خود را امیدوار نشان دهند اما جنگ از آنها چهره‌ای سرد و بی‌روح ساخته است. گویی غمی کهنه در دل این سرزمین رخنه کرده است که قرار نیست هیچ گاه بیرون برود. موسیقی فولکور فیلم ناگهان برش می‌خورد تا نگذارد بیش از حد درگیر احساس شویم. کمی بعد‌تر در شبی تاریک که چراغ اتوموبیل تنها کورسوی روشنایی سرزمینی غرق در برف است، بر تصویر حک می‌شود: سال ۱۹۴۹– لهستان. این فضای آغازینی است که پاولیکوفسکی به ما نشان می‌دهد. موقعیت زمانی فیلم مربوط می‌شود به دورانی که خبر از درگیری‌های نظامی نیست اما تنش میان دو ابرقدرت یعنی شوروی و آمریکا برای افزایش متحدین خود چیزی به جز جنگی روانی از خود به جای نمی‌گذارد. جنگ جهانی دوم پایان یافت اما اضطراب وقوع جنگی دیگر در طول سالهای بعد از آن هیچ گاه از دل ملت‌ها بیرون نرفت. در این سال‌ها لهستان بر اساس پیمان ورشو از متحدین حکومت شوروی است (به تعبیری دیگر تحت نظارت شوروی هم اداره می‌شود) و به همین سبب تفکر کمونیستی کاملا بر فضای مردم این کشور حاکم است. همچنین در آن زمان کشور‌ها سعی داشتند با اعلام شعار‌هایی از جمله صلح جهانی تصویر بین المللی خوبی از خود نشان بدهند.
حال با چنین پیشینه‌ای به سراغ گروه مازورکای فیلم برویم که متشکل است از ویکتور، بیلیکا و کزمریک که در میان مردم روستایی به دنبال آواز خوان و رقصنده‌های با استعداد می‌گردند. از اولین پلانی که در ماشین آنها را می‌بینیم در میزانسن، ویکتور جدای از بقیه نشسته تا به عنوان شخصیت اصلی فیلم معرفی ‌شود. کمی بعدتر فیلمساز بر یک کلیسای مخروبه در دل درختان خشک شده هم تاکید می‌کند که گویی بعد‌ها با آن کار داریم. پاولیکوفسکی در این فیلم هم مانند فیلم قبلی‌اش از هدروم زیاد در قاب‌هایش استفاده می‌کند. این هدروم زیاد هم در خدمت غلبه فضا بر شخصیت‌ها است و هم اینکه سعی می‌کند با نمایش حرکت کاراکتر‌ها در بک گراند به فضایش عمق ببخشد. با انتخاب چنین نسبت تصویری سعی می‌کند فیلمش را به حال هوای سینمای قدیم و سیاه و سفید ببرد. همچنین می‌توان گفت انگار لهستان و آدم‌های تحت فشارش را جز از دریچه‌ای مربع شکل نمی‌توان دید.

گروه موسیقی مازورکا بیشتر به مثابه یک مارش نظامی می‌ماند تا تبلیغی برای اهداف سیاسی این کشور باشد

«موسیقی آسیب، رنج و تحقیر است. لبخندی اگر زده می‌شود از میان اشک‌ها بوده است». این نگاه کزمریک به عنوان مدیر اجرایی گروه به موسیقی است. گویی موسیقی برای این گروه بیشتر به مثابه یک مارش نظامی می‌ماند تا تبلیغی برای اهداف سیاسی بعدیشان. فیلم با این زمینه‌سازی‌ها به نظر می‌رسید قرار است در موضوع جنگ سردش بماند اما با ورود زولا، فیلم به کلی از نگاهی صرفا تاریخی فاصله می‌گیرد. زولا از اهالی روستایی نیست. لهجه‌ی آنها را هم ندارد اما معصومیت و صدای زیبایش کافیست تا ویکتور را مسحور خود کند. معصومیت زولا باید در کالبد لهستان به تمام جهان معرفی شود. ویکتور می‌نوازد و زولا می‌خواند تا جرقه‌های یک رابطه عاشقانه پس از اجرای موفق ورشو شکل بگیرد. اما نگاه سیاسی حاکم بر اجرا‌ها رفته رفته موقعیت این رابطه را هم بحرانی می‌کند. به خصوص زمانی که گروه قرار است برای اجرا به آلمان شرقی (از دیگر کشور‌های هم پیمان ورشو) برود.
وقتی گروه روی صحنه برلین می‌رقصند تصویر استالین را در بک گراند آنها می‌بینیم (در این نمای زیبا چشم استالین را پشت رقصنده‌ها می‌بینیم که گویی کاملا آنها را زیر نظر دارد) که حاکی از نگاهی است که پیشتر به آن اشاره شد. پاولیکوفسکی در چند نمای بازتر دیگر تاکید بر اهرمی دارد که این پرچم را بالا می‌برد و سعی می‌کند این ابهت را نکوهش کند. این تاکید‌ها هم در زیر لایه فیلم است و هم آزار روحی و روانی ویکتور و زولا را توجیه می‌کند. ویکتور که کاملا از پشت پرده سیاسی این گروه با خبر است پیش از اجرای برلین به همراه زولا نقشه فرار می‌کشد.
زولا سر قرار نمی‌آید (دلیل آن در فیلمنامه به خوبی مشخص نیست!) و این موضوع جرقه‌ای می‌شود برای نظاره کردن عشقی در دل زمان و مکان‌های مختلف. رابطه‌ای پر فراز و نشیب در دهه پنجاه پاریس. زولا و ویکتور دو تبعیدی هستند که نمی‌توانند از هم دست بکشند. آتش عشق آنها وقتی در پاریس مشغول به کار می‌شوند بیش از قبل زبانه می‌کشد. اما در این میان پیوند خوردنشان با میشل کارگردان فرانسوی تنش‌های رابطه را بیشتر می‌کند. زولا به زیبایی ترانه خود را اجرا می‌کند اما نمی‌تواند به زبان فرانسوی آن را بخواند. وقتی این توانایی را به دست بیاورد دیگر کاملا یک تبعیدی است و هیچ نشانی از اصالت خود ندارد. هرچه زمان می‌گذرد آنها به آوارگی خود بیشتر پی‌ می‌برند. فیلمساز سخن از تبعید می‌گوید به بهای آزاد بودن. اما این آزاد بودن هم بهایش اصالت نداشتن خود است. ترانه خواندن به زبان فرانسوی همانقدر تلخ است که رقصیدن با یک آلمانی شرقی که زبانش را نمی‌دانی.

به راستی این چه عشقیست که هیچ نمی‌شناسد؟ نه زمان می‌شناسد و نه مکان؟ آفت کلافه کردن مخاطبش را هم دارد

زولا ازدواج می‌کند، ویکتور معشوقه اختیار می‌کند اما این دو نمی‌توانند از هم دست بکشند. حتی زولا رسما اعلام می‌کند که با میشل رابطه داشته است اما ویکتور روز بعد پیگیر او می‌شود. گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. به راستی این چه عشقیست که هیچ نمی‌شناسد؟ نه زمان می‌شناسد و نه مکان؟ این آفت را هم دارد که این ملاقات‌های بیش از حد مخاطب را خسته و کلافه کند. با دیدن نام کسوف در کافه‌ پاریس و میزانسن‌های مشابه آنتونیونی به یاد رابطه‌ای از جنس «پیرو» و «ویتوریا» می‌افتیم. اما آتش این عشق بسیار زبانه‌اش تند‌تر است. از آن نگاه بدبینانه در کسوف خبری نیست. همچنین با نگاه به مسئله زمان به عشقی از نگاه «گاسپار نوئه» هم فکر می‌کنیم. اما در آن عشق عنصر زمان نابود کننده بود اما زمان در رابطه زولا و ویکتور اثری ندارد. هرچه می‌گذرد تازه‌تر است و جنونش بیشتر. گویی پاولیکوفسکی با احترام به سایر نگاه‌ها عشقی منحصر به خودش را به تصویر می‌کشد. عشقی که  گویی باید در سرزمین مادری آرام گیرد. آنجا است که فیلمساز از لهستان قصه‌اش را آغاز می‌کند و در آوارگی ادامه می‌دهد تا در نهایت دلتنگ وطن شود. وقتی ویکتور و زولا در لهستان یکدیگر را مجددا ملاقات می‌کنند باز هم خبری از شِکوه و گلایه نیست.
گویی هر مقطع که زمان می‌گذرد اتفاقات تلخ گذشته را فراموش می‌کنند. حال چه خیانت باشد یا هرچیز دیگر. در نهایت زولا حتی بچه دار هم شده است اما با دیدن ویکتور خود را به او می‌سپارد. زولا برای پایان دادن به این عشق آواره چاره‌ای اندیشیده است. این عشق باید ابدی شود و در سرزمین مادری برای همیشه بماند. آن دو به کلیسایی می‌روند که در شروع فیلم بر آن تاکید شده بود. (تا پیش از آن به نظر می‌رسد که زولا هیچ رابطه‌ای را در کلیسا رسمی نکرده است). سوگند یاد می‌کنند و قرص می‌خورند. در پایان چه داریم؟ زوجی که گویی در وطن خود به آرامش رسیده‌اند. به منظر‌ه‌ای خیره شده‌اند که دیگر غرق در برف نیست. دلتنگی در حال و هوایشان حس می‌شود. برای قدم زدن در دل این منظره قاب را ترک می‌کنند. فیلمساز دیگر به رفتن آنها اهمیت نمی‌دهد. سرنوشت آنها معلوم است. دوربین بر فضای خالی می‌ماند. چیزی که بیشتر اهمیت دارد همین سرزمین است. آنوقت بازگردیم و این ترانه را دوباره زمزمه کنیم: «دو قلب…چهار چشم…چرا تمام روز و شب را گریه کردی؟…آن چشمان سیاه اشک آلود دیگر تو را نمی‌بینند… من مثل یه پسربچه بی مادرم… و چه کسی چنین پسری را دوست دارد….من فقط باقی مانده یک پسر و یک صدا هستم… تا زنده‌ام عشق می‌ورزم…» این پسربچه دیگر بی مادر نیست. امیدوارم از تماشای این فیلم لذت ببرید.

پرده‌های دریده شده عشق، تم جدید فیلم پر رمز و راز، از لحاظ بصری محسور کننده و از لحاظ موسیقیایی، گوش نواز «پاول پاولیکوفسکی» است که در دوران جنگ سرد و پس از آن در لهستان جریان دارد. سینماتوگرافی سیاه و سفید اینجا باز هم به شدت خودش را نشان می‌دهد، خصوصا در لحظاتی که قرار است به شما حس تاریکی القا شود و این لحظات رویاگونه به خوبی روی پرده سینما خود را نشان می‌دهند. این یک داستان اپیزودیک دَوار میان زندانی شدن و فرار است و گستره عظیمی دارد. یک رابطه عاشقانه به خاطر آزادی یک کشور خارجی به تباهی کشیده می‎شود و سپس، به خاطر جاذبه حاصل شده از سرزمین مادری دوباره در هم تنیده می‌شود. مثل فیلم قبلی پاولیکوفسکی یعنی «آیدا»، این در مورد سیاهی‌های موجود در قلب لهستان است. یک رابطه عاشقانه ضربه خورده در مرکزیت اولین لایه‌های یک دریای عمیق از تیرگی، خستگی، تسلیم آگاهانه و ترس است.

در اواخر دهه ۴۰ و در کشور لهستان، در حالی که زبانه‌های آتش جنگ سرد به آرامی در حال فروکش است، یک موسیقی‌دان و یک گزارشگر با تجهیزات خود در حال زیر پا گذاشتن دهکده‌های مختلف هستند، تا به آوازهای محلی مردم گوش فرا دهند و در این بین امیدوار باشند که یک زوج جوان از آن حوالی گذر کنند تا بتوانند از آن‌ها به عنوان رقاص در هنگام پخش این آهنگ‌های محلی استفاده کنند. این جوانان باید یک ماه را در یک خانه روستایی سپری کنند – به مانند برخی شوهای تلوزیونی پخش نشده – و در این مدت غرق در یادگیری فرم‎های موسیقی لهستان شوند، و سپس چند نفر از آن‌ها مورد آزمایش قرار می‌گیرند تا در صورت قبولی تبدیل به ستاره‌های نمایش شوند و در نمایش‌هایی که در تئاترهای عصرگاهی که برای خواص و حتی گاها چهره‌های سیاسی خارجی خلق شده‌اند، به ایفای نقش بپردازند.

کسانی که اقدام به انتخاب ستارگان می‌کنند، یک پیانیست و آهنگساز مشکی‌پوش اما جذاب به نام «ویکتور» (با بازی «توماش کات»)، و تهیه کننده یعنی «ایرنا» (با بازی «آگاتا کولژا») هستند، که معلوم می‌شود یک گذشته احساسی میان آن‌ها وجود داشته است. ولی چشم ویکتور را یکی از هنرآموزان‌اش گرفته است: یک نوجوان بلوند و بی‌پروا به نام «زولا» (با بازی «ژوانا کولیگ»). خیلی زود، معلوم می‌شود که زولا یک جورایی شخصیتی جعلی دارد: او از شهر آمده، و از نژاد روستایی که باب طبع مسئولان لهستانی است، نیست (سرپرست رسمی آن جناح سیاسی، «کاژمارک» با بازی «بوریس ژیچ»، یک نژادپرست است که دوست ندارد نشانی از آهنگ‌های مربوط به منطقه کارپات را در لهجه لمکویی ببیند.)

نوایی که زولا دارد اصلا به آهنگ‌های محلی و سنتی لهستانی شباهت ندارد، در واقع برگرفته از یک فیلم روسی است! مهم نیست. او به مردم محلی شباهت دارد، و قیافه‌اش هم آن معصومیت “مختص به شوروی” را دارد. ویکتور در ادامه وقتی متوجه می‌شود زولا به خاطر حمله با چاقو به پدر سواستفاده گر خود در زندان مدتی را سپری کرده، بیشتر هم از لحاظ اروتیکی به او علاقه مند می‌شود.

خیلی زود، ویکتور و زولا وارد رابطه عاشقانه پرشوری می‌شوند که زولا را تبدیل به ستاره نمایش می‌کند. رابطه آن‌ها وقتی به بحران می‌رسد که قرار است آن‌ها در برلین شرقی نمایش اجرا کنند و یک فرصت مناسب برای به هم ریختن همه چیز به وجود می‌آید: توافق بر سر این که در چه زمانی و در چه مکانی با هم ملاقات کنند. آیا یکی از آن‎‎‌ها کنترل‌اش را از دست داده و اعصاب‌اش به هم می‌ریزد؟ این یک داستان است که عواقب آن در پاریس و دهه ۵۰ نمایان می‌شود، جایی که سرنوشت شخصیت‌های اصلی با سرنوشت یک شاعر و کارگردان فرانسوی (با بازی کوتاه اما هوشمندانه «ژان بالیبر» و «سدریک کان») گره می‌خورد.

شاید مهم‌ترین لحظه فیلم آن جایی باشد که یک کارگر به سراغ آویزان کردن یک بنر در خارج از خانه‌ای که خوانندگان باید در آن اقامت کنند، می‌رود. روی آن نوشته: “به فردا خوش آمد می‌گوییم!” مشخصا، آن مرد در هنگام نصب آن بنر از روی نردبان سقوط می‌کند. و البته، آن‌ها به “فردا خوش آمد نمی‌گویند”، بلکه به گذشته خوش آمد می‌گویند، یک بخش از سنت “مردمان محلی” که ترکیبی از اطاعت از شوروی و پیروی از سنن نژادی بوده است و این کانسپت دوم در طی جنگ جهانی هم توانسته جان سالم به در ببرد. این حسابی با آن موسیقی واقعی “فردا” که همان راک اند رول و جاز غربی است و مقامات لهستانی از آن می‌ترسند و آن را دوست ندارند، فرق دارد.

ولی عملکرد بازیگران گروه موسیقی فیلم حقیقتا فوق‌العاده است، هم به خوبی توسط پاولیکوفسکی هدایت شده و هم فیلمبردار فیلم یعنی «لوکاش زال» کار خود را عالی انجام داده است. آن‌ها به شدت مجذوب‌کننده عمل می‌کنند. یک سکانس درگیرکننده وجود دارد که در آن یک تصویر غول آسا اما کابوس گونه از «استالین» در مقابل سرهای اعضای گروه موسیقی گذر می‌کند. یک نمای عریض آشکار می‌کند که در واقع این بک گراند سالن است، و سپس یک سکانس دیگر آشکار می‌کند که آن عکس به وسیله یک اهرم بالا آورده شده است.

همه، از آن خواننده سطح پایین گرفته تا ستاره اصلی، همگی کار خود را عالی انجام داده‌اند. این گونه نمایش هنرمندانه برای دیپلوماسی خارجی ضروری است، تا بتوان به کمک آن روابطی را با روسیه آغاز کرد و یک نمایش آبرومندانه برای غرب از خود به جای گذاشت. این دنیاییست که در آن از سفر خارجی به بهترین شکل بهره برده می‌شود، با ترس از تباهی. آیا واقعا دنیای خارجی پاریس با خود شادی به ارمغان می‌آورد؟ آیا بالاخره یک «جنگ سرد» با تمامی روابطی که در آن است از آب و تاب خواهد افتاد و فروکش خواهد کرد؟ یا اینکه این دنیای به هم ریخته و ترسناک لهستان، با تمامی آن سر و صداهای کمونیستی‌اش، صرفا یک صحنه برای عرض اندام عشق خلسه آمیز ویکتور و زولا بوده است؟ یک آرامش لطیف در این فیلم وجود دارد.

منبع
مطلب چه طور بود؟
Rate this post
این نوشته توسط admin ارسال شده است.تعداد نوشته ها : 58
دیدگاه خود را بنویسید
بدون دیدگاه