بیشتر
19 بازدید فیلم نقد فیلم admin ۲۴ شهریور ۱۳۹۸ بدون دیدگاه

نقد و بررسی فیلم Annihilation

Rate this post

نقد و بررسی فیلم Annihilation

خلاصه داستان:

هنگامی که همسر یک زیست‌شناس ناپدید می‌شود ، او عازم سفری به سمت یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی می‌شود ، اما نمی‌داند که چه چیزی در انتظار اوست. تیم سفر او شامل یک انسان‌شناس ، یک روانشناس و یک نقشه‌بردار است…

صفحه Imdb

تریلر

نقد و بررسی فیلم Annihilation

فیلم Annihilation که به سفر گروهی دانشمند به درون یک منطقه‌ی اسرارآمیز ممنوعه می‌پردازد، مثال بارز درآمیختگی بهترین ویژگی‌های ژانر علمی‌-تخیلی و وحشت در حیرت‌انگیزترین شکل ممکن است.

«نابودی» قبل از هر چیز «رسیدن» (Arrival) و «استاکر» (Stalker) را به یاد می‌آورد. درست مثل «رسیدن» با سناریوی دیگری از اولین ارتباط بشر با یک نیروی فرازمینی سروکار داریم که از زاویه‌ی بسیار انسانی و شاعرانه و واقع‌گرایانه‌ای به آن می‌پردازد. درست مثل «رسیدن» و سریال «باقی‌ماندگان» (The Leftovers) رویداد عجیب و غریبی که اتفاق افتاده هرکسی که با آن برخورد کرده است را به مرز سردرگمی و فروپاشی روانی کشانده است. هدف فیلم بیشتر از اینکه درباره‌ی پرده‌برداری از ماهیت و هدف نیروهای فرازمینی باشد، درباره‌ی بررسی روانشناسی کاراکترها در برخورد با اتفاقی است که توانایی فهمیدن و درک کردنش را ندارند. درست مثل «استاکر» با گروهی همراه می‌شویم که قدم به درون منطقه‌ی پساآخرالزمانی با تشعشعاتِ رادیواکتیوگونه‌‌ی ممنوعه‌ای می‌گذاریم که گویی رها از بندِ قوانین دنیای معمول کار می‌کند. شاید این منطقه در جایی روی همین کره‌ی خاکی قرار داشته باشد، اما ورود به آن، حس سوار شدن در شاتل فضایی و شلیک شدن به عمق کهکشانی بیگانه را دارد. اما منابع الهام «نابودی» به همین‌جا خلاصه نمی‌شود. چیزی که «نابودی» را در عین شاعرانه‌بودن، به فیلم هولناکی تبدیل کرده الهام‌برداری‌اش از فیلم‌هایی مثل «زیر پوست» (Under the Skin) و «موجود» (The Thing) است. اتمسفر سنگین و خفقان‌آور، تمرکز روی داستانگویی تصویری، ابهام نفگسیری که همچون یک تایتان روی تمام داستان سایه افکنده است و موسیقی ناله‌گونه‌ی فیلم که انگار دست انداخته و می‌خواهد دل و روده‌مان را از دهان‌مان بیرون بکشد، ساخته‌ی جاناتان گلیزر را به یاد می‌آورد و بادی هاورر فیلم که انگار از دل عصبی‌کننده‌ترین فیلم‌های ترسناکِ جان کارپنتر و دیوید کراننبرگ بیرون آمده است کارهای این دو کارگردان صاحب‌سبک را تداعی می‌کنند و در این بین بعضی صحنه‌ها و تصاویر به‌یادماندنی فیلم مثل قارچ‌های سرطانی‌شکلی که در و دیوارها را پوشانده‌اند و جنازه‌هایی که در سینه‌ی دیوارهای بتنی از هم متلاشی‌شده و از شکمشان سلول‌های رنگارنگ سرطانی رشد کرده است نیز انگار یکراست از درون بازی‌هایی مثل The Last of Us و Dead Space به اینجا منتقل شده است. خودتان تصور کنید ترکیب تمام اینها با یکدیگر به چه هیولای بدترکیبی که به‌طور همزمان خیره‌کننده هم است تبدیل نمی‌شود.

فیلم از یک طرف ریتم مدیتیشن‌وار و باطمانیمه‌ی «زیر پوست» و «استاکر» را برداشته و آن را با سکانس‌های بی‌کلام حیرت‌انگیزی که دروازه‌ی ستاره‌ای از «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» و هیولاهای لاوکرفتی «بیگانه»‌ها و «موجود» را تداعی می‌کند ترکیب کرده است. نتیجه فیلمی است که هم در صحنه‌های آرام و دیالوگ‌محورش به نهایت تعلیقی ممتد و بی‌توقف دست پیدا می‌کند و هم در سکانس‌های انفجاری‌اش، تنش و اضطراب و تعجب از تصاویر اعجاب‌انگیزی را که جلوی چشمان آدم رژه می‌روند به نهایت خود می‌رساند. راستش «نابودی» در بهترین لحظاتش به جمع فیلم‌های کمیابی می‌پیوندد که به فراتر از احساسات پیش‌پاافتاده‌ای مثل ترس و دلهره و تنش قدم می‌گذارند. همان‌طور که قبلا در نقد «آکیرا» توضیح دادم، هر از گاهی به فیلم‌هایی برخورد می‌کنم که آدم را وارد حالت بهت‌زدگی مطلق می‌کنند. آدم حس فلج‌کننده‌ی کسی را دارد که قبلا با تمام وجودش به چیزی اعتقاد نداشته است‌، اما ناگهان خلاف آن بهش اثبات می‌شود. چشم در چشم شدن با چیزی که تمام عمرش را به انکار کردن آن سپری کرده همانا و قفل شدن مغز از شدت ناباوری و شوک هم همانا. فیلم در بهترین لحظاتش فقط یک واکنش از تماشاگر می‌گیرد؛ چشمانی که از شدت تعجب و بهت‌زدگی گشاد می‌شوند و پلک زدن را فراموش می‌کنند و دهانی که بدون اینکه صدایی از آن خارج شود باز شده و به همان شکل باقی می‌ماند. این همان حسی است که در سکانس دروازه‌ی ستاره‌ای «یک ادیسه‌ی فضایی» و فینال دیوانه‌وار «آکیرا» داشتم و «نابودی» هم در اکثر لحظاتش خاطرات آن دو فیلم را تکرار می‌کند. بالاخره در این فیلم با کابوس لاوکرفتی سورئا‌ل‌وارِ تمام‌عیاری طرف هستیم که همان جمله‌ی کلیشه‌ای اما دوست‌داشتنی همیشگی را باید برایش تکرار کنیم: فیلمی که بیشتر از اینکه فیلم باشد، یک تجربه است. آن هم از یکی از آن تجربه‌هایی که می‌خواهد به شبیه‌ساز تمام وحشت‌های بشر تبدیل شود.
خطری که فیلم‌هایی مثل «نابودی» را تهدید می‌کند این است که بدل به یک سری تصاویر زیبا و جالب‌توجه شوند که از هیچ ستون فقراتی که آنها را به هم متصل کرده و بهشان معنایی واحد می‌‌بخشد بهره نبرند. خبر خوب این است که «نابودی» یکی از این فیلم‌ها نیست. در فینال فیلم که آمپر ابهام و اسرارآمیزی و افسارگسیختگی فیلم به محدوده‌ی قرمز وارد می‌شود شاید همان لحظه متوجه نشوید که دقیقا در حال تماشای چه چیزی هستید، اما کماکان نمی‌توانید از فیلم چشم بردارید. شاید دقیقا معنای اتفاقاتی را که دارد می‌افتد درک نکنید، اما همچنان خودتان را میخکوب عجایبی که جلویتان جولان می‌دهند پیدا می‌کنید. این ابهام و عدم شیرفهم کردن مخاطب باعث شده که «نابودی» به یکی از آن فیلم‌هایی تبدیل شود که هرکسی می‌تواند برداشت خودش را از آن داشته باشد. یکی از دلایلی که قرار گرفتن چنین عناصر آشکار و مشهوری از برخی از کلاسیک‌های سینما و دیگر مدیوم‌ها با چنین هارمونی و توازنی در یکدیگر چفت و بست شده‌اند به خاطر این است که خود گارلند هم یک چیزهایی از سمت خودش پای سفره آورده است. «نابودی» شاید منابع الهام زیادی داشته باشد، اما به جای دزدیدن هویت دیگران و استفاده از آنها به عنوان بهانه‌ای برای کم‌کاری در خلاقیت، از هویت منحصربه‌فرد خودش بهره می‌برد. گارلند در ساخت این فیلم به همان اندازه که جا پای قدیمی‌ها گذاشته است، به همان اندازه هم جا پای خودش را بر جای گذاشته است. به همان اندازه که ما را به درون دنیایی پرتاب می‌کند که چم و خمش را قبلا تجربه‌ کرده‌ایم، به همان اندازه هم تازه‌نفس و غافلگیرکننده است و به جای تکرار مکررات، حرف‌های جدیدی برای گفتن دارد و سوالات جدیدی برای مطرح کردن رو می‌کند.

 

 

جدا از الهام‌برداری‌های ماهرانه‌ی گارلند از برخی از کارگردانان و فیلم‌های موردعلاقه‌ام که آن را به‌طور اتوماتیک به فیلمی تبدیل می‌کند که راست کار خودم است، اولین چیزی که «نابودی» را به فیلم قدرتمندی تبدیل کرده این است که گویی حس منحصربه‌فرد زندگی کردن با سرطان یا در نزدیکی سرطان در تمام لحظاتش جاری است. انگار گارلند این حس را برداشته است و آن را طی پروسه‌ای غیرقابل‌فهم برای ما به سینما ترجمه کرده است. حسی نادیدنی را به تصاویر و صداهایی قابل‌لمس متحول کرده است. اولین چیزی که زندگی در سایه‌ی یک بیماری قاتل به وجود می‌آورد اندیشیدن به گذشته برای فاصله گرفتن از ترس است. اینکه اگر این اتفاق نمی‌افتاد، زندگی چه شکلی می‌بود. می‌ترسیم چون بیماری اهمیتی به نقشه‌هایی که برای زندگی‌مان کشیده‌ایم نمی‌دهد. اهمیتی به سرسخت‌بودن طرف نمی‌دهد. اهمیتی به بد زمانی‌اش نمی‌دهد. بیماری اهمیتی نمی‌دهد. چون توانایی اهمیت دادن، متنفر بودن ازمان یا توجه به انسانیت‌مان را ندارد. به خاطر همین است که هیچ حرف‌ خوشگل و الهام‌بخشی برای بیان کردن درباره‌ی سرطان وجود ندارد. سرطان یک ماشین کشتار است. تنها چیزی که می‌داند به درد آوردن و سلب کردن است. بدون هیچ دلیل شاعرانه‌ای. حتی از لحاظ بیولوژیکی هم با یک تغییر و تحولِ سلولی سروکار داریم. یک‌جور جهش‌یافتگی. جایی که یک روز بدن خودمان تصمیم می‌گیرد تا علیه‌مان شورش کند. این تعریف در بافت بصری و روایی «نابودی» حکاکی شده است. اندوه و فروپاشی از سر و روی فیلم سرازیر است. چه وقتی که در نماهای آغازین فیلم تکثیر غیرقانونی دو سلول سرطانی در سطح میکروسکوپی را می‌بینیم و چه وقتی که متوجه می‌شویم یک غده‌ی سرطانی فضایی از آسمان به زمین برخورد کرده است و دارد کل سیاره‌ی زمین را به تدریج می‌بلعد. از دکتر ونترس (جنیفر جیسون لی) که به معنای واقعی کلمه مبتلا به سرطان است و به روش خودش در حال مبارزه کردن یا نکردن با آن است تا جایی که لینا (ناتالی پورتمن) سر کلاس درس دانشگاه درباره‌ی هدفش که پیدا کردن علاجی برای سرطان است حرف می‌زند.

با فیلمی مواجه هستیم که فراتر از محدوده‌های فکر انسان، فکر می‌کند. یکی از خصوصیات بشر این است که در مقابل وسعت هستی به‌طور ناخواسته رو به کوچک‌تر کردن آن و فراهم کردن توضیحی برای جنبه‌های عجیب و ناشناخته‌اش می‌آورد. اصلا افسانه‌های فولک‌لور و خرافات و فرقه‌های دینی وسیله‌ای برای قابل‌هضم کردن عظمت هستی و ناچیز بودن ما در مقابل آن بوده است. حتی علم هم فقط تا یک جای کار به دردمان می‌خورد و از آنجا به بعد خودمانیم و خودمان. نه اینکه فیلم‌هایی که از بیگانه‌های قابل‌فهم‌تری استفاده می‌کنند بد هستند، فقط خوشحالم که «نابودی» به جمع آنها اضافه نمی‌شود و به یکی دیگر از آن داستان‌های فولک‌لور که هستی را کوچک می‌کنند تبدیل نمی‌شود، بلکه گارلند در عوض سعی می‌کند حقیقتِ دنیا را بدون کوتاه کردن سر و ته‌اش در فیلمش به تصویر بکشد. حتی اگر از هوای رادیواکتیوگونه‌ی منطقه‌ی ایکس هم بگذریم که سلول‌های بدن را با یک‌بار تنفس هوای آن آلوده می‌کند، قدم زدنِ خشک و خالی در این منطقه هم جنون‌آمیز است. سفر لینا و گروهش به سمت فانوس دریایی که یادآور سفر سرهنگ ویلارد به سوی قلب تاریکی در «اینک آخرالزمان» است استعاره‌ای از سفری روانکاوانه به عمیق‌ترین ورطه‌های درونی‌شان است. مهم‌ترین چیزی که «نابودی» را به فیلم قدرتمندی تبدیل می‌کند نه بیگانه‌ی منحصربه‌فردی که طراحی کرده، که تاثیری که این بیگانه روی اعصاب کاراکترهایش می‌گذارد و معنای استعاره‌ای این بیگانه در زندگی کاراکترهایش است. فیلم‌های علمی‌-تخیلی زیادی هستند که با سناریوهای مرگ و زندگی و پایان دنیا سروکار دارند، اما فیلم‌های اندکی هستند که پایان دنیا را علاوه‌بر ابعادی جهانی، از لحاظ ابعاد شخصی هم بررسی کنند. یکی از مهم‌ترین دلایلی که بیگانه‌ی «نابودی» را به حضور تهدیدبرانگیز و هیپنوتیزم‌کننده‌ای بدل می‌کند به خاطر این است که این دنیا استعاره‌ی تصویری فوق‌العاده‌ای برای هیاهوی درونی کاراکترهایش است. منطقه‌ی ایکس، منطقه‌ای است که لینا و دیگر کاراکترها در حال گشت و گذار در آن در واقع در حال گشت و گذار در اعماق روحشان هستند. ارواحی که به اندازه‌ی دنیای بیرون، سمی، سرطانی، مرگبار، ناشناخته و پریشان هستند. در درون همه‌ی این کاراکترها شهاب سنگ مرموزی سقوط کرده است که به تدریج در حال مسموم کردنشان است. شهاب سنگ‌هایی که به انواع گوناگونی تقسیم می‌شوند و اکثرشان چیزی فراتر از بیماری هستند. بالاخره انواع مختلفی از «سرطان» وجود دارند و ترسناک‌ترین سرطان‌ها آنهایی هستند که نه پوست و گوشت و استخوان، بلکه ذهن را آلوده می‌کنند.

منبع
مطلب چه طور بود؟
Rate this post
این نوشته توسط admin ارسال شده است.تعداد نوشته ها : 58
دیدگاه خود را بنویسید
بدون دیدگاه